مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان وبابا

این روزها...

سلام به همه خاله جونها وهمه دوست جونها مثل همیشه خدارو هزار مرتبه شکر میکنم به خاطر داشتن دخمل گلم واز این روزها بگم که مبینا جونم خیلی ناز شده وحسابی شیرین شده ودل باباش رو میبره واز کارهاش هرچی بگم کمه . اولا بگم که اصلا نمیزاره ازش عکس بگیرم تا دوربین رو میبینه گریه میکنه تا دوربین رو از ما بگیره واینگون هاست که مبینا خانم کم عکس شده وحالا... این روزها مبینا گوشش درد میکنه وامشب دکترش گفت فشار گوشش زیاد شده واحتمال عفونت داره وبراش سفیکسیم نوشت وگفت تا ١٠ روز حتما مرتب بخوره واین که این روزها مبینا ناناز من داره تند تند دندون درمیاره ولثه هاش متورم ودردناکه ودیگه این که مبینای من فردا داره میره تهران وباباییش رو یک هفته نمیبینه ولی ...
23 دی 1390

مبینا جونم بزرگ شده

خدا جو نم شکرت دخملم دیگه بزرگ شدهاون دختر کوچولویی که تو ١٢ هفتگیش آزمایش سندروم داون بردمش وکلی نگران سلامتیش بودم به لطف خدا الان حسابی بزرگ شده. راه میره خیلی از کلمات رو میگه وحسابی هم شیطون ومغرور شده اصلا نمیشه رو حرفش حرف زد خودش به تنهایی غذا میخوره ومیره تو دستشویی میشینه ومیگه جیش ولی جیش نمیکنه هههه. کلاهش رو سرش میکنه  وبه کفش هم میگه دفش وانتو وروسری من رو به زور به من می÷وشونه ومیگه ددر .وای که از شیرینی وشیطنت این مبینا خانم هرچی بگم کم گفتم الهی که مامان قربون اون شکم گنده ات بره  . عشق مامانی  همش دوست داره بره بیرون وهمش با دیگران باشه اصلا تنهایی رو دوست نداره حالا شما بگید من تو این شهر غریب بر...
12 دی 1390
1